توی لابی هتل جای سوزن انداختن نیست . مگر یک لابی هتل در نجف چقدر گنجایش دارد ؟ ده نفر ؟ بیست نفر ؟ چهل نفر ؟ دست بالا پنجاه نفر ؛ نه دیگه صد تا یکصد و بیست نفر ! همه مدتها پیش از ساعت ده صبح آمده اند ( در همین جا همه شایعات و جوسازیهای اعضای دو گروه دیگر را مبنی بر اینکه آقای خانی زاده با داد و فریاد و در زدن اطاقها ، همه را برای حضور در رأس ساعت مقرر در لابی دعوت می کرد بشدت تکذیب می کنم نشان به آن نشانی که همه به طور کاملاً خودجوش از اینکه برای اولین بار است که می بینند مدعوین بخصوص خانومها! پیش از ساعت موعود در محل قرار حاضر شده اند ابراز رضایت و در حقیقت تعجب می کردند !) و منتظرند تا اذن خروج بدهند و برویم برای بازدید از حرم ؛ بازدیدی که در روال کاری سفرهای زیارتی نیست و به برکت فرهنگی بودن گروه ، دست داده است .

دخترک کوچکی این طرف و آن طرف می دود و جیک جیک می کند ، دو روحانی خوش صحبت ( صادق احسانبخش و هاشم مالکی ) بچه ها را دور خودشان جمع کرده اند و دارند از هر دری صحبت می کنند ، هر سه مدیر گروهها یعنی آقایان خانعلی زاده و توانا والفت مشغول رتق و فتق امورند ، دو سه تا عکاس خانوم و آقا دارند در این جای شلوغ ، سوژه هایی را از زوایای گوناگون شکار می کنند. کاسه ای دست به دست می شود که در آن دلنوشته های کوتاهی است  به زبانی ادبی که حرف دل همه را می زند . این دلنوشته ها که تایپ شده و با سلیقه خاصی روی مقواهایی با رنگهای مختلف در آمده است ، نمی تواند کار کسی  جزو نسوان کاروان باشد . پرس و جو که می کنیم  معلوم می شود اینها کار خانوم "زیبا محبیان" است . این نوتهای کوتاه دست به دست می شود و زیبایی آنها باعث شده تا همه سعی کنند تعداد بیشتری از آنها را بخوانند . می توان به اینها به عنوان پیش غذایی معنوی برای رسیدن به حرم نگاه کرد . تلویزیون در لابی دارد برای خودش سخنرانی می کند و گاهی موسیقی عربی پخش می کند .

به عمه خانوم می گویم برنامه ، بازدید از پروژه های عمرانی در دست ساخت حرم و بخشهای فرهنگی و اینترنت حرم است . می گوید : من اینجا آمده ام برای زیارت . می گویم پس موقع نماز همدیگر را می بینیم تا با هم برای سرو غذا به مهمانسرای حضرت برویم . با این حال می گویم پس تا حرم با ما بیا .

کاروان چیزی حدود ساعت ده و بیست دقیقه راه می افتد با صلواتهای دسته جمعی همراهان طواف و ادامه پیدا می کند با خنده و شوخی و بگو مگوی جوانان و ذکر و صلوات جوانان سابق . درست از دم در هم دستفروشانی که اکثرشان نوجوانانی ژنده پوشند سر و کله شان پیدا می شود و به زور می خواهند به ما روسری و تی شرت و ... بفروشند یا ما را سوار عَرَبانه های راهوارشان کنند که همه تیرهایشان به سنگ می خورد .

اجازه داده اند که با خودمان موبایل ببریم اما خیلی آشکار عکس و فیلم نگیریم . البته دوربین حرفه ای محمد دهقانی - و فقط او - اجازه یافته است تا وارد شود و از بازدید عکس تهیه کند . نخود فقط اجازه دارد تا دم در حرم فیلم بگیرد و باید دوربینش را تحویل دهد .

روال امنیتی رایج در اینجا این است که در فاصله چند ده متری حرم یک بار و در هنگام ورود به حرم یک بار دیگر باید از گیتهای بازرسی که برای آقایان و خانومها جداگانه است ،  بگذریم . در بازرسی اول می توانیم با دوربین و موبایل و وسایل دیگر باشیم و در دومی نه . پیش از بازرسی دوم باید کفشهای خودمان را هم تحویل داده باشیم .

در آستانه ورود به بازرسی دوم ، ناگهان چند جوان رشید عراقی را با لباسهای طوسی و بی سیم به دست می بینیم که به استقبال ما آمده اند و چه استقبال گرمی هم . خوشحال می شویم .

اینجا که ایستاده ایم  باب القبله و ابتدای همان شارع الرسولی است که بار پیش در آن ساکن بودیم . یکی از بچه ها از دور جوانی را نشانم می دهد و معرفی می کند : همسر خانوم  توحیدلوئه . من هنوز خانوم توحید لو را ندیده ام و با او آشنا نشده ام. می گوید دیشب به او گفتیم شما از کی تقلید می کنید و او هم بر خلاف تصور ما گفته : از آقای جوادی آملی . بعد هم اضافه کرده که البته نگاه من به تقلید با نگاهی که شماها دارید کمی فرق می کند. 

زحمت هماهنگی این برنامه را حسین نخلی کشیده است که هم عربی محاوره ایش عالی است و هم بارها به این عَتَبه ها مشرف شده و ظاهراَ دوستیی هم با بعضی از دست اندر کاران حرم علوی دارد .

ما را بدون بازرسی از دری دیگر وارد می کنند و در داخل، اکثر قریب به اتفاق بچه ها از راهی که مشخص شده دنبال جوان بی سیم به دست می رویم و عده کمی از جمله عمه خانوم و یکی دو نفر از بچه ها از سمتی که راست به ایوان طلای بارگاه علوی ختم می شود ...

دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()